فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
229
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
آن مرد را راضى و خوشنود كرد ، - لَهُ انْ : برايش امكان يافت كه . . . ، برايش آسان شد كه . . . تَسَنَّحَ - تَسَنُّحاً [ سنح ] من الريح : پشت خود را به طرف باد گرفت ، - هُ عن كذا : از آن چيز پيگيرى و كاوش كرد . تَسَنَّمَ - تَسَنُّماً [ سنم ] الناقةَ : بر كوهان شتر سوار شد ، - الشَّيءَ : بر آن كار يا چيز قرار گرفت يا سوار بر آن شد ، - هُ الشَّيْبُ : نشانهى پيرى و سفيدى موى سر او افزون شد ، - فلاناً : فلانى را ناگهان گرفت . تَسنَّنَ - تَسَنُّناً [ سنّ ] بسُنَّتهِ : به روش او عمل كرد ، - فى عَدْوِه : دويدن خود را به پيش ادامه داد و گذشت و رفت . تَسَنَّهَ - تَسَنُّهاً [ سنه ] : سالها بر او گذشت ، - عِنْدَهُ : يكسال نزد او ماند ، - الخُبزُ : نان گنديد و بدبوى شد . تَسَهَّدَ - تَسَهُّداً [ سهد ] : بيدار ماند ، به خواب نرفت . تَسَهَّلَ - تَسَهُّلًا [ سهل ] الأمرُ : آن امر آسان شد ؛ « ما تَسَهَّلَ لي ان افْعَلَهُ » : برايم مُيسّر نشد كه آن كار را انجام دهم ، - الأَمْرُ عليه : كار بر او آسان شد . اين واژه ضد ( تَعَاسَرَ ) است . تَسَوَّى - تَسَوياً [ سوي ] : هموار و صاف شد . تَسَوَّرَ - تَسَوُّراً [ سور ] : دستبند پوشيد ، - الحائِطَ و عليه : از ديوار بالا رفت . تَسَوَّسَ - تَسَوُّساً [ سوس ] الطعامُ : در آن غذا كرم افتاد ، - الخَشَبُ : چوب پوسيده شد ، - تِ الشَّاةُ : شپش بسيار در گوسفند افتاد . تَسَوَّق - تَسَوُّقاً [ سوق ] : خريد و فروش كرد ، - الرّجُلُ : براى خريد متاع يا لوازم خانه ببازار رفت . اين تعبير در زبان متداول رايج است . تَسَوَّكَ - تَسَوُّكاً [ سوك ] : دندانها را مسواك زد . تَسَوَّلَ - تَسَوُّلًا [ سأل ] : گدائى كرد ، چيزى خواست . تَسَوَّلَ - تَسَوُّلًا [ سول ] البطنُ : شكم سست شد و فرو افتاد . تَسَوَّمَ - تَسَوُّماً [ سوم ] : نشانى براى خود برگزيد . التَّسْوِيَة - [ سوي ] : مص ، حلّ و فصل ، تسويه ، پايان دادن به اختلاف . التَّسْيَار - [ سير ] : مص بسيار راه رفتن . تَسَيَّرَ - تَسَيُّراً [ سير ] الجلدُ : پوست يا چرم شكاف برداشت و پوسته پوسته شد . تَسَيْطَرَ - تَسَيْطُراً [ سيطر ] عليهم : بر آنها توان يافت و مسلَّط شد ، فرمانده شد . تَسَيَّعَ - تَسَيُّعاً [ سيع ] الماءُ : آب بهر سوى بر روى زمين روان شد . تَسَيَّفَ - تَسَيُّفاً [ سيف ] هُ : با شمشير او را زد . تَشَاءَمَ - تَشَاؤُماً [ شأم ] : به سمت چپ او رفت ، - بِهِ : به آن فال بد زد . اين واژه ضدّ ( تفاءَلَ ) است ، - الرّجُلُ : آن مرد بسوى شام رفت ، وى منتسب به شام شد . التَّشَاؤُم - [ شأم ] : مص ، حس بد بينى در دنيا و فال بد زدن ، حالتِ آنكه همواره در زندگى بد بين و ناراضى باشد . تَشَابَرَ - تَشَابُراً [ شبر ] الفريقان في الحرب : آن دو گروه در جنگ بقدرى نزديك بهم شدند چنان كه گوئى يك وجب فاصله ميان آنهاست . تَشَابَكَ - تَشَابُكاً [ شبك ] تِ الامُورُ : كارها درهم آميخته شد و بهم خورد . تَشَابَهَ - تَشَابُهاً [ شبه ] الرجُلانِ : آن دو مرد به يكديگر شبيه شدند ، - الأَمْرُ : آن امر مانند چيزى شد ، سُست شد . تَشَاتَمَ - تَشَاتُماً [ شتم ] القومُ : آن قوم به يكديگر دشنام دادند . تَشَاجَّ - تَشَاجّاً [ شجّ ] القومُ : آن قوم بهم افتادند و برخى سرهاى برخى ديگر را شكستند . تَشَاجَى - تَشَاجِياً [ شجو ] : خود را غمگين وانمود كرد . تَشَاجَبَ - تَشَاجُباً [ شجب ] الشيءُ : آن چيز درهم آميخته شد . تَشَاجَرَ - تَشَاجُراً [ شجر ] الشيءُ : آن چيز درهم برهم شد ، - القومُ : آن قوم بسان درختان درهم آميختند و به زد و خورد با هم پرداختند ، - القومُ بالرِّماح : آن قوم با نيزهها بر يكديگر طعنه زدند . تَشَاحَّ - تَشَاحّاً [ شحّ ] الخصمان في الجدَل : هر يك از دو خصم خواستند تا در جدال و مناقشه بر يكديگر چيره شوند ، - القومُ على الأمرِ و فيهِ : آن قوم بر سر آن كار بر يكديگر بخل ورزيدند ، - الرَّجُلانِ على الشيءِ : هر يك از آن دو مرد خواست تا آن چيز را ويژهى خود گرداند . تَشَاحَنَ - تَشَاحُناً [ شحن ] القومُ : آن قوم با يكديگر دشمنى كردند . تَشَادَّ - تَشَادّاً [ شدّ ] الشيءُ : آن چيز محكم شد . تَشَارَّ - تَشَارّاً [ شرّ ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم خصومت ورزيدند . تَشَارَبَ - تَشَارُباً [ شرب ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم نوشيدند . تَشَارَسَ - تَشَارُساً [ شرس ] القومُ : آن قوم با هم دشمنى نمودند . تَشَارَطَ - تَشَارُطاً [ شرط ] القومُ : آن قوم بر يكديگر شرط و پيمان بستند ، - القومُ على الشيءِ : آن قوم خود را ملزم و مقيد به آن چيز كردند . تَشَارَكَ - تَشَارُكاً [ شرك ] الرجُلانِ : آن دو مرد با هم شريك شدند . التَّشَارِين - فصل پائيز ، برگ درخت توت كه در دو ماههى تشرين براى آذوقهى گاو و جز آن چيده مىشود . تَشَازَرَ - تَشَازُراً [ شزر ] القومُ : آن قوم يكديگر را با نظر دشمنى نگاه كردند . تَشَاعَرَ - تَشَاعُراً [ شعر ] : با تكلَّف شعر گفت و خود را شاعر نشان داد . تَشَاغَبَ - تَشَاغُباً [ شغب ] الرجُلُ : آن مرد اخلال كرد و فتنه برانگيخت . تَشَاغَلَ - تَشَاغُلًا [ شغل ] بكذا : به كارى مشغول شد ، - عنهُ : خود را به كارى وانمود كرد . تَشَافَّ - تَشَافّاً ما في الإناء : آنچه كه در جام بود نوشيد .